۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

این را برای تو مینویسم! جاودانه هااااااا

برای تو مینویسم. برای تویی که میدانم خواهی آمد و خواهی دید و به راحتی وزیدن بادی بر سبزه زاری آتشین از گرمای اولین نگاه، رد خواهی شد و خواهی رفت. نمیدانم روزی غمگین است یا شاد، اصلاً روز است؟
و چه هیجانی، چه شوقی، چه اضطرابی، چه غمی ی ی ی .....


شعری از حمید مصدق:
ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم اين خود اوست يا نه ديگري ست

چيزكي از او در او بود و نبود

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيران تر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم

.......................
.......................

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

ویرایش دوباره:
دوستی میگفت باید قدر زندگیهای خوب را، خیلی خوب دانست.پس به خوبیها فکر میکنیم و قدر تمام خوبهای اطرافمان را میدانیم.
تماس فرت
معصومه

هیچ نظری موجود نیست: