برای تو مینویسم. برای تویی که میدانم خواهی آمد و خواهی دید و به راحتی وزیدن بادی بر سبزه زاری آتشین از گرمای اولین نگاه، رد خواهی شد و خواهی رفت. نمیدانم روزی غمگین است یا شاد، اصلاً روز است؟
و چه هیجانی، چه شوقی، چه اضطرابی، چه غمی ی ی ی .....
شعری از حمید مصدق:
ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم اين خود اوست يا نه ديگري ست
چيزكي از او در او بود و نبود
هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم و حيران تر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شديم
.......................
.......................
عمر من بود او كه از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
ویرایش دوباره:
دوستی میگفت باید قدر زندگیهای خوب را، خیلی خوب دانست.پس به خوبیها فکر میکنیم و قدر تمام خوبهای اطرافمان را میدانیم.
تماس فرت
معصومه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر